X
تبلیغات
از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ؟
تقدیم به همه کسانی که هنوز نیمه گمشده شون براشون مجهول مونده  


دو ، سه روزه که مات و بی ارادم

یه چیزی فکرمو مشغول کرده

همین عشقی که درگیر هواشم 

منو نسبت به تو مسئول کرده

از اون رابطه معمولی ما 

چه عشقی سر گرفت تو روزگارم

دو ، سه روزه که بعد از این همه سال 

واسه تو ادعای عشق دارم

نمی بینی دارم جون میدم اینجا

نمی دونی به تو محتاجم اینجا

چقدر راحت منو وابسته کردی

دارم دیوونه میشم کم کم اینجا

می خوام مثل قدیما مثل سابق

یه وقتایی یکی با من بخنده

یکی باشه که دستامو بگیره 

یکی باشه که زخمامو ببنده

نمی بینی دارم جون میدیم اینجا

نمی دونی به تو محتاجم اینجا

چقدر راحت منو وابسته کردی

دارم دیوونه میشم کم کم اینجا

همین ....

+ نوشته شده توسط کمال الدین در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 14:33 |
هنوز هم نمی دانم 

هر سال که می گذرد یک سال به عمرم اضافه می شود 

یا

 یک سال از آن کم می شود ?????

+ نوشته شده توسط کمال الدین در چهارشنبه یکم دی 1389 و ساعت 23:11 |

كسي كه درون من است

 زود گريه اش مي گيرد !

 خيلي زود  رنج است !

 اما خیلی زود و به آساني هم شاد مي شود .

 حتي لواشك  ترش آلو هم او را ذوق زده مي كند  و از دويدن لذت مي برد !

  عاشق صداي باران ؛  و بعداز ظهر ها ست .....

 و چقدر خدا را شكر مي كند كه هنوز هم سادگي و پاكي كودكي اش را نگاه داشته است .

 هنوز وقتي تنها مي ماند از صداي رعد و برق مي ترسد !!!

 گاهي از جوب هاي بزرگ هم مي ترسد و دست كسي را مي گيرد ؛ براي پريدن !

 آخر هنوز يادش مانده روز باراني شديدي كه درونش افتاد !!!

 هنوز هم وقتي دست دراز مي كند ، حسرت گرفتن ستاره ها به سر انگشتانش می ماند !

 كسي كه درون من است  

 تو را دوست دارد ...! بیشتر از آن چیزی که فکرش را کنی ...

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 و ساعت 10:56 |
حتی قبل از گفتن سلام

رو سیاه هستم در مقابل تمام کسانی که نسبت به من لطف داشتن و نداشتن

غیبت من نیمه کبری بود ولی بروز مشکلاتی هر چند کوچک باعث این غیبت بود

یاز هم از همه عذر خواهی می کنم

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389 و ساعت 10:45 |
رو به تو سجده می کنم

دری به کعبه باز نیست

پس که طواف کردمت

مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم

نماز من نماز نیست

مرا به بند می کشی از این رها ترم کنی ؟؟؟؟؟

زخم نمیزنی به من که مبتلا ترم کنی ؟؟؟؟

از همه توبه می کنم

بلکه تو باورم کنی !!!!!!! 

+ نوشته شده توسط کمال الدین در یکشنبه هفدهم مرداد 1389 و ساعت 11:32 |
خطاب به شعر زیبای سهراب سپهری :

اما سهراب عزیز اگر در دنیای پر شتاب امروز می زیستی همانند من دست به قلم می شدی ...

هر کجا هستم باشم " به درک "

من که باید بروم

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال خودت 

من نمی دانم نان خشکی چه کم از مجری سیما دارد ؟ 

تیپ را باید زد ، جور دیگر اما ...

کار را باید جست ، کار باید خود پول ، کار باید کم و راحت باشد 

فک و فامیل که هیچ ...

با همه مردم شهر پی کار باید رفت 

بهترین چیز رسیدن به اتاقیست که از دسته چک و پول پر است 

پول را زیر پل و مرکز شهر باید جست

سید خندان یه نفر

سوئیچم کو ؟

چه کسی بود صدا زد زورو ؟

همین ...


+ نوشته شده توسط کمال الدین در سه شنبه یکم تیر 1389 و ساعت 17:46 |
دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد

می دانم

می دانم

می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند کاشت ...

همین ...

 

+ نوشته شده توسط کمال الدین در شنبه بیست و نهم خرداد 1389 و ساعت 18:33 |
این روزها دلم تنگ است و خالی از هر چیزی

بهتر بگویم این روزها دلم پر است

پر از تمام چیزهایی که ندارم

این روزها دلم استرس می خواهد

استرس امتحانات پایان ترم

این روزها دلم انتظار می خواهد

انتظار شنیدن صدای زنگ تلفنی که از طرف تو باشد

و

این روزها دلم گریه می خواهد

گریه از دست دادن پدر

حتی پس از ۹ سال

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389 و ساعت 15:53 |

چه حقیرند مردمان

وقتی

نه جرات دوسـت داشتن دارند،

نه اراده ی دوسـت نداشتن

نه لیاقت دوسـت داشته شدن،

و

 نه متانت دوست داشته نشدن...

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در شنبه بیست و دوم خرداد 1389 و ساعت 11:2 |

۲۲ خرداد

 

We are countless

 

 

 

+ نوشته شده توسط کمال الدین در سه شنبه هجدهم خرداد 1389 و ساعت 19:4 |
زن عشق می کارد و کینه درو می کند

او می زاید و تو برایش نام انتخاب می کنی

او درد می کشد و تو نگران از اینکه بچه دختر باشد

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی

او مادر می شود و همه جا می پرسند

نام پدر ؟

همین ...

درود بر تو دکتر

+ نوشته شده توسط کمال الدین در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 و ساعت 12:1 |
این روزها لبریز از توام و پر از نامت

به حاجتی به درگاهت آمده بودم

اینک تو شدی حاجتم

دانه های تسبیحم هر لحظه تو را فریاد می کنند

چه مشتاقم برای نجوا کردن با تو

این روزها ثانیه ای از یادم نمی روی

با تو همه چیز زیباست

زمین

آسمان

کوه

با تو فقط زیبایی می بینم و دیگر کلام به کار نمی آید

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در دوشنبه دهم خرداد 1389 و ساعت 0:10 |
یک هفته ای می شود که میز نوشته هایم را به کنار پنجره آورده ام

همه آسمان همین پنجره است

و همین یک پنجره کافیست تا از ابر سیر شوم

و گاهی هم باران را بو بکشم .

فصل ُ فصل بی مایگی خورشید است و فصل باران های یاغی

دیروز در کنار همین پنجره دیدم

که انگار خدا برگهای درختهای خانه باغ رو به رو را دست می کشد

و هی پلک چشم راست من می زد

و شاید هم تنها نسیمی بود که از لابه لای برگهای زرد و قرمز و نارنجی ذوق زده اش می کرد

و هی پلک چشم راست من می زد .

شاید اگر مادر اینجا بود

می گفت :

مسافر هایی که هیچ وقت نمی آیند

و همیشه با پاییز می آیند .

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389 و ساعت 10:19 |
دریا تمام قطرات اشک من بود

که در لحظات بی قراریه نگاه عاشقم

نثار سیاهی چشمانی شد

که حتی حاضر نشدند

لحظه ای درنگ کنند

و

دل نازک رویایی ام را نشکنند

من حتی به ستاره ام هم نگفتم

که ماه من

بدون هیچ مقدمه ای

آسمان دیدگانم را بدرود گفت

و خود را به زمینیان بی آسمان

ارزان فروخت ...

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:8 |
عاشق نشدم برای روزهای مبادا

روزهای بادا باد آمدند

بادبادکم قد کشید ُ دستم که به زنگ رسید گفتند

 بماند برای بعد

حالا که دست به عصا تر از دیروز زنگ به دستم نمی رسد

 هر چه سنگ تو را به سینه می زنم کسی در باز نمی کند

 نیامده ام نشانی خانه تازه تان را بگیرم

 آمده ام بادبادک قدیم را پس بگیرم

 بادبادک خودم را

همین ... 

+ نوشته شده توسط کمال الدین در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 12:14 |
میخوام مثل آب زندگی کنم

که در عبورش سهمی به زمین می بخشه

و سهمی به آسمون

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در شنبه چهارم اردیبهشت 1389 و ساعت 11:39 |
بی هیچ

             بهانه ای تو را

                                به خاطر می آورم

                                                          شاید دوست داشتن همین باشد ... ؟

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در دوشنبه سی ام فروردین 1389 و ساعت 10:5 |
حرف نوشتن که می شود

یاد تو می افتم

و

یاد ننوشتن هایی که

کنار خودکارم به خواب رفتند ...

به راستی من و تو کیستیم ؟؟؟؟؟؟؟؟

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 و ساعت 9:48 |
من نه عاشق هستم

و

 نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب ....

که به ۱۰۰  عشق و هوس می ارزد ...

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388 و ساعت 20:47 |
ما آدما

فکر می کنیم چون گرفتاریم به خدا نمی رسیم

اما واقعیت چیز دیگریست

چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتار شدیم

امیدوارم سال آینده کاری کنیم که این جمله بر عکس بشه  ؟؟؟؟

پیشاپیش سال ببر مبارک

دوستتون دارم

همین ...

+ نوشته شده توسط کمال الدین در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 و ساعت 10:29 |